گفتم فراق تا کی ؟
گفتم که روی خوبت ار من چرا نهان است ؟
گفتا تو خود حجابی ، ورنه رخم عيان است
گفتم که ازتوپرسم جانا نشان کويت
گفتا نشان جه پرسی ، آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی
گفتا که درره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت اورا کی ناله وفغان است
گفتم فراق تاکی ؟ گفتا که تا توهستی
گفتم نفس همين است ، گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا ، گفتا که رايگان است
گفتم زفيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه توجان است
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط دختربرفی
|
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت ، ای غوغاترین
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین
بال های خویش را دست توسل کرده بود

پدر عزیزم از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد این بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی, روزت مبارک .
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 17:19  توسط دختربرفی
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:52  توسط دختربرفی
|
سخنانی از دکتر علی شریعتی
خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 16:21  توسط دختربرفی
|
یکی از عزیزانم لطف کرده و این شعر مشملو در وصف من سروده.
مهوشی زیبا رخی زرین نشان
مهربانی بی قرین دل اشیان
گرچه او دور است از چشمم ولی
در درون سینه ام کرده مکان
روی زیبایش بود چون ماهتاب
خمره چشمان مستش مهرگان
در خیالی دلنشین چون بینمش
اختر و خورشید و مه گردد نهان
چون شکر ریزد ز لعل چون شراب
غم ز جانم میبرد او بی امان
مستی جان من ان اواز خوش
قمری و بلبل ز صوتش شادمان
ان کمان ابروی افسونگرنگاه
هم بدل زد تیر مژگان هم به جان
ناز یاری خوشتر ازهر اشنا
چون نسیمی از بهشت جاودان
پیچش گیسوی فتان دلفریب
سرو قد گل سرایش دلستان
تک سوار دل بت خوش رنگ و بو
سر خوش ازعطر و گلابش سرکشان
روی او زیباترین تصویر عشق
نام او همواره باشد بر زبان
تا که دنیا باشد و در سینه دل
نا رود از خاطرم ان مهربان
چون که بنمودی مرا یکدم نگاه
گشته ای خواب و خیالم هر زمان
چون شدی مانوس جان ای نازنین
تا ابد ای ساغی دیراشنا با من بمان
حال کردین!؟
حسودیتون بشه!!
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط دختربرفی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:27  توسط دختربرفی
|
بخشندگي را از گل بياموز،
زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند
را هم خوش بو ميكند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم قطعه شعریست از رحیم قوقولی
(مربوط به پست قبلی):
در مهربانی ها همچون برف باش
که در زیر بارش برف از کدهای وبلاگ اسنو جان
پسر عمو سعید و حاج رحیم قوقولی
برایش زمین تا زیرزمین فرق فوکوله
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:24  توسط دختربرفی
|